پزشکان ایران به بد خط بودن معروف هستند اما مردم همه میگویند که پزشکان خط خودشان را میتوانند بخوانند.اما واقعیت چیز دیگری است. بد خط بودن پزشکان مسئلهای بینالمللی است و طبق آماری که انجمن پزشکی آمریکا منتشر کرده است سالانه 7000 نفر به علت بد خط بودن نسخهها و اینگونه اشتباهات جان خود را از دست میدهند.
برای بد خط بودن پزشکها دلایل بسیاری ارائه میشود از تلاش برای حفظ اسرار بیمار تا تمرکز پزشکها در هنگام تشخیص و نوشتن داروی مناسب که موجب میشود کمترین توجه را به رسمالخط داشته باشند.
اما بخش سخت کار به گردن داروخانه است که باید دارو را به درستی بخواند و در اصطلاح نسخه را به درستی بپیچد. از نظر قانونی هم داروخانه در این زمینه مسئول است و در صورت اشتباه باید پاسخگو باشد.
تندنویسی عامل بد خطی پزشکان
حسن توفیقی، استاد پزشک قانونی دانشگاه تهران به گزارش سلامت نیوز در برخی از مواقع پزشک برای بیماری که مبتلا به بیماری گوارشی است دایجستیو (Digestive) تجویز میکند، اگر این دارو بد خط نوشته شود ممکن است با دیگوکسین (digoxin) اشتباه شود که یک دارو برای قلب است.
معمولاً مصرف دایجستیو میتواند روزی دو تا سه بار در روز باشد، درحالیکه دیگوکسین را معمولاً حداکثر یک عدد آن هم پنج روز در هفته تجویز میکنند. اگر پزشکی این دارو را اشتباه نوشت و داروخانه هم دقت نکرد و از بیمار خود نپرسید که آیا مشکل قلبی دارد یا گوارشی، ممکن است بهجای دایجستیو به او قرص دیگوکسین بدهد و برای مثال بگویید روزی دو عدد از قرص را بخورد.
اگر کسی روزانه دو عدد قرص دیگوکسین بخورد آن هم در شرایطی که بیماری قلبی هم ندارد و تنها مشکل گوارشی دارد، قطعاً پس از گذشت چند روز دچار عوارض شدید قلبی شده و حتی ممکن است فوت کند. من به خاطر ندارم که کسی بهاینعلت فوت کرده باشد اما نسخههایی را دیدهام که در آنها این اشتباه به وجود آمده است.
داروها حتماً باید توسط دکتر داروساز چک شود و اگر شک کرد باید نوع بیماری از بیمار پرسیده شود و اگر به نتیجه نرسید با پزشکی که دارو را تجویز کرده است، صحبت کند و در غیر این صورت میتواند از پیچیدن نسخه خودداری کند. علت اصلی این خطاها نیز تندنویسی پزشکان است.
اینکه کلمات را بهطور کامل نمینویسند و همین مسئله موجب میشود در داروخانه نتوانند نام دارو را بهدرستی بخوانند. قطعاً پزشکان عمدی در بد خط نوشتن ندارند. این مسئله جزو خطاهای پزشکی محسوب میشود و اگر بیمار به دلیل اشتباهی که صورت گرفته، متضرر شود میتواند شکایت کند و پزشک و داروساز هر دو محکومشده و قابلتعقیب هستند.
سه حرف اول دارو واضح نوشته شود
هادی اخوت پور، داروساز موردی وجود داشت که در نسخه مزالازین (Mesalazine) بود اما بسیار شبیه به آموکسیسیلین (Amoxicillin) نوشتهشده بود. ما همواره میگوییم که در نسخه حداقل سه حرف اول باید واضح و با حروف بزرگ نوشته شود. در آن نسخه این مسئله رعایت نشده بود.
مسئله دیگری که در نسخهنویسی رعایت نمیشود حروفی است که ارتفاع دارند. مانند A یا I در نسخه خوانی به ما کمک چندانی نمیکند. D،L،S و…و حروفی که به سمت بالا یا پایین ارتفاع دارند باید در نسخهنویسی بهدرستی نوشته شوند. اما بهترین روش همان الکترونیکی کردن نسخه است.
البته باید پیشبینی حریم خصوصی و امنیتی بیمار نیز در نسخه الکترونیکی رعایت و مورد توجه قرار بگیرد. در حال حاضر حداقل کاری که میتوان انجام داد این است که دوز دارو را حتماً بنویسند، حرف اول دارو حتماً بزرگ و سه حرف اول دارو حتماً واضح باشد و حروفی که به سمت بالا یا پایین ارتفاع دارند حتماً نوشته شود.
بسیاری را دیدهام که نام دارو را تا آخر نمینویسند در حالی که اسامی تجاری زیاد شده است و ممکن است به نظر پزشک برسد برای مثال وقتی نوشته meto منظور او متوکلوپرامید (Metoclopramide) است درحالیکه داروهای بسیاری وجود دارد که با همین حروف شروع میشود.
خطا در خواندن نسخه بیمار را به کما برد
سپیده الیاسی، استادیار گروه داروسازی بالینی دانشکده داروسازی مشهد من زمانی که در دوران دانشجویی در داروخانه کار میکردم نسخهای رسیده بود که پزشک دانازول (Danazol) نوشته بود که یک داروی هورمونی است. داروخانه بهاشتباه به بیمار دائونیل (Daonil) داده بودند که نام تجاری گلیینکلامید (Glibenclamide) است.
گلیینکلامید دارویی است که به بیمار دیابتی میدهند و این دارو در فردی که مبتلا به دیابت نباشد میتواند افت قند خون بدهد. بیمار هم پیرمردی حدود 80 ساله بوده و مبتلا به دیابت هم نبود. بیمار داروی اشتباه را مصرف کرده بود و بر اثر افت قند خون به کما رفت و یکی دو هفته در بیمارستان بستری بود.
بعدازاینکه بیمار بهبود پیدا کرد به داروخانه آمدند و اطلاع دادند که چنین مشکلی به وجود آمده است. البته چنین اشتباهاتی بیشتر در مورد داروهایی رخ میدهد که نام آنها به یکدیگر شبیه است مانند لوراتادین (Loratadine) و رانیتیدین (Ranitidine) که من چنین موردی را نیز دیدهام.
رانیتیدین دارویی گوارشی بوده و اسید معده را کاهش میدهد، در حالی که لوراتادین آنتی هیستامین است و به بیماری داده میشود که دچار آلرژی است و این دو دارو کاربردی کاملاً متفاوت دارند. البته گاهی بیمار خود متوجه اشتباه میشود چون این دو دارو پرمصرف هستند و بیماران این داروها را به خوبی میشناسند.
باید از پزشکان بخواهیم خوشخط باشند
حسن عارفی، متخصص قلب و نخستین رئیس دانشکده پزشکی دانشگاه تهران این نحوه برخورد با مسئله که بگوییم پزشکها بدخط هستند و مشکل به وجود آمده و کار به دادگاه رسیده است، رویکرد مناسبی نیست. من به یاد دارم کتابی میخواندم که در آن نوشتهشده بود در پارکها مینویسند از پیاده رو راه بروید تا سبزهها سالم بمانند.
یکی هم مینویسد راه رفتن روی سبزهها ممنوع است. کدام یک بهتر است؟ باید با پزشکها هم در این زمینه بهتر برخورد شود. اینکه بگوییم آمارها نشان میدهد دستخط بد پزشکها تعداد زیادی از مردم را میکشد تنها منجر به بیاعتمادی مردم به پزشکها میشود.
باید از پزشکها خواسته شود برای اینکه بیمار نتیجه بهتری بگیرد، برای اینکه داروخانه اشتباه نکند و برای اینکه بیمار هم بتواند نسخه را بخواند نسخههای خود را با خط خوب بنویسند. من هم همین کار را انجام میدهم. من حتی داروها را برای اینکه اشتباهی رخ ندهد با حروف بزرگ مینویسم و یک دانشآموز دبیرستانی هم میتواند نسخه مرا بخواند.
باید از پزشکها خواسته شود که به خط خوب بنویسند تا بیماران سالم بمانند. اینکه ماجراهای بدی را که اتفاق افتاده تعریف کنیم و به آن بخندیم اما درنهایت موجب بدبینی در مردم شود، چه نتیجهای دارد؟ برای مثال وقتی آمار داده میشود که ممکن است دو درصد نسخهها اشتباه باشد، بیمار مدام این ترس را با خود دارد که مبادا نسخه او هم جزو همان دو درصد باشد.
نام داروهایی راکه مشابه دارد به فارسی مینویسم
علیاکبر سلطانزاده، متخصص مغز و اعصاب و استاد دانشگاه تهران برخی از داروها هستند که وقتی نوشته میشود داروخانه را بسیار به اشتباه میاندازد.
برای مثال دارویی به نام کلرپرومازین(Chlorpromazine) و داروی دیگری به نام کلرپروپامید (Chlorpropamide) و داروی دیگری هم به نام کاربامازپین (Carbamazepine) وجود دارد. هر سه این داروها شبیه هم نوشته میشوند و چون پزشکها عادت دارند حروف آخر را نمینویسند میتواند موجب اشتباه شود.
حالا تصور کنید که کلرپرومازین دارویی است برای افراد روانی که بسیار خوابآور است، کاربامازپین دارویی ضد صرع است. من یکبار برای یک بیمار کاربامازپین نوشته بودم داروخانه به او کلرپرومازین داده بود. کاربامازپین اگر در روز یک الی دو بار مصرف شود مشکلی ایجاد نمیکند اما بیمار که کلرپرومازین مصرف کرده بود به اغما رفته بود.
خانواده او هم به مطب آمدند و حتی من را کتک زدند بعد که نسخه را دیدم متوجه اشتباه داروخانه شدم. یک بار دیگر هم به یاد دارم زمانی که انترن بودم دارویی ضد قند بود که راستینول نام داشت. بیماری هم بود که رونال مصرف میکرد. داروخانه به جای رونال به بیمار راستینول داده بود.
راستینول قند را به شدت پایین میآورد درحالیکه رونال نوعی آسپرین است. این خانم که 70 سال هم داشت به اغما رفت. ابتدا متوجه نشدند اما بعد از چکاب متوجه شدند قند خون بیمار 20 است. البته خوشبختانه بیمار فوت نکرد. من هرگاه که نسخه مینویسم و میبینم که احتمال تشابه با نام داروی دیگری هم وجود دارد، فارسی آن را هم مینویسم.
دارویی به نام کاردیول هم وجود دارد که تقویتی است اما گاه داروخانهها به جای آن کارودیلول میدهد که داروی قلبی است اینها مواردی است که باید بیشتر مورد توجه قرار بگیرد اما برای برخی از پزشکهای بدخط هم باید کلاس گذاشته شود.
نسخه زمانی نامهای پر رمز و راز بود
پیمان دانشگر، داروساز در زمانهای قدیم نسخه نامه پر رمز و رازی بین پزشک و داروساز بود و بنا نبود بیمار از آن سر درآورد و گاه با اعداد لاتین و بدخط نوشته میشد و در واقع رمزگذاری میشد. در آن زمان آخرین چک کننده داروساز بود اما یک زمانی به بعد گفته میشد آخرین فردی که نسخه را چک میکند باید خود بیمار باشد.
من به یاد دارم فردی که مشکل پرکاری تیروئید داشت و متیمازول (Methimazole) برای او تجویزشده بود و داروخانه بهجای آن به او مترونیدازول (Metronidazole) که نوعی آنتی بیوتیک داده بود. بیمار یک ماه تمام بهاشتباه مترونیدازول مصرف کرده بود و مشکل پرکاری تیروئید هم سر جای خودش باقی بود.
بیمار وقتی به داروخانه آمد تا دارویش را تکرار کند، من در جریان مکالمهای که با او داشتم گفت که یک ماه است که این دارو را مصرف میکند. من پرسیدم چه عفونتی است که یک ماه است آنتی بیوتیک مصرف میکنید و نباید این دارو را تکرار کنید بلکه باید باز هم به پزشک مراجعه کنید تا بدانید چرا عفونت به دارو مقاوم شده است.
اما بیمار گفت اصلاً عفونت نداشته است. وقتی نسخه را دیدم متوجه اشتباه شدم و به یاد دارم به شوخی به او گفتم هر عفونتی هم که داشتید تا حالا پاک شدهاید. البته بسیار ناراحت شد و قصد شکایت داشت اما در نهایت منصرف شد.
تهران با بچه پولدارها ماجراها دارد.ماشین های خفن.مهمانی های آنچنانی,سفرها,خوش گذرانی ها و همه این ها جزء ثابت زندگی بچه های بالای شهر میباشد. برای او پیدا کردن مشتری آن قدرها هم سخت نیست. یک جست و جوی کوتاه در اینستاگرام و تلگرام کافی است؛
یک جست و جوی ساده برای پیداکردن زنان و مردانی که مردم به آنها می گویند «بچه پولدار» و نشان زندگی شان، ماشین های گران قیمت و لباس های آن چنانی و البته ساعت های لوکس است و دقیقا همین جاست که کار «امیرِ» 35 ساله شروع می شود.
او یکی از معدود کسانی در ایران است که مشتری هایش فقط بچه پولدارهای تهرانی اند؛ کسانی که حالا دو سال است برای خریدن جدیدترین مدل های ساعت ها او سر و دست می شکنند و حتی بعضی وقت ها سرِ یک مدل که تولیدش در دنیا محدود است، دعوای شان می شود.
«امیر»، به قول خودش، از جیب بچه پولدارها بارش را بسته. او هم حالا دیگر دارد کم کم به یکی از همین بچه پولدارها تبدیل می شود؛ موضوعی که البته گفتنش برایش خیلی سخت است و برای همین هم خیلی سخت راضی می شود تا یک ساعت از یک روز عصر بهاری اش را به کافه ای در مرکز شهر بیاید.
سوئیچ «بی ام و»اش را بیندازد روی میز شیشه ای وسط کافه و از روزهای نداری اش بگوید که گذشتند و روزهای پولداری اش که یکی یکی از راه می رسند: «من هم مثل خیلی ها همیشه دوست داشتم که پولدار باشم.
مگر کسی هم هست که از پول بدش بیاید؟ البته تا به حال یکی، دو نفر را دیده ام که می گویند پول زیاد مهم نیست و آرامش و اخلاق مهم تر است؛ ولی من این حرف ها را قبول ندارم. مگر می شود آدم اخلاق داشته باشد، پول نداشته باشد و آرامش هم داشته باشد؟
آرامش وقتی می آید که آدم از همه نظر تامین باشد؛ مثلا وقتی من بچه بودم، زندگی مان طوری نبود که آرامش داشته باشیم. پدرم آشپز بود و حقوق بخور و نمیری داشت. فکر می کنید یک روز هم آرامش داشتیم؟ نه. با اینکه پدر و مادرم آدم های بدی نبودند؛
ولی همین که من و سه برادر دیگرم تامین نبودیم، مایه غصه و جنگ و دعوا بود. از من بپرسید می گویم همه اینها که می گویند پول مهم نیست، دروغ می گویند؛ چون هرچه می دوند به آن نمی رسند و برای خالی نبودن عریضه، یک چیزی برای خودشان می گویند».
شاید یاد گذشته است که سگرمه های امیر را بیشتر از قبل توی هم می کند: «من از همان وقتی که دبیرستانی بودم، به خودم قول دادم هیچ وقت زندگی ای را که پدرم برای ما درست کرده بود، نداشته باشم. برای همین هم بود که تصمیم گرفتم هر طور شده گلیمم را از آب بکشم.
الان هم نمی گویم توانسته ام به پای مشتری هایم برسم؛ ولی اگر خوب ادامه دهم به پای آنها هم می رسم. خدا را چه دیدی؟».
حالا دیگر نوبت گفتن از آدم هایی است که او آنها را در اینستاگرام و… پیدا و آن قدر اعتمادشان را جلب می کند که ماهی دو، سه بار پا به خانه شان می گذارد: «چند سال بود که در یک شرکت کامپیوتری کار می کردم. حقوقم هم بد نبود. به سه میلیون می رسید؛ ولی همان طور که گفتم من به خودم قول داده بودم که به این حقوق ها راضی نباشم.
برای همین به دلیل آشنایی با اینترنت و اپلیکیشن های مختلف، دیدم که مردم کسب و کارهای زیادی راه انداخته اند و سود می کنند. کمی بعد با صفحه بچه پولدارهای ایرانی آشنا شدم. صفحه ای که خیلی پرطرفدار بود و آدم های زیادی در آن نظر می دادند. من همان موقع تصمیم گرفتم به جای اینکه بروم پایین عکس های این صفحه، فحش بنویسم، یک طوری خودم را به آنها وصل کنم.
بعد از آن هم با راهنمایی یکی از دوستانم، پول قرض کردم و زدم توی کار ساعت، ساعت های لوکس و گران قیمت. دوستم گفت الان پول توی این جور کارهاست.» و تازه سختی ها از راه رسیدند: «ارتباط گرفتن با بچه پولدارها خیلی سخت بود.
به بدبختی توانستم خودم را وارد جمع های شان کن. از دوستانم ماشین های شان را قرض می کردم و از طریق هزار و یک واسطه، به میهمانی های بچه پولدارها می رفتم. هرچند در آن تاریکی و سر و صدا کسی من را نمی شناخت؛ ولی همه اش معذب بودم.
می گفتم اینها از کجا آمده اند؟ اینجا ایران است؟ باور نمی کردم. اینکه با چه ماشین هایی و چه سر و وضع هایی به میهمانی می آمدند، چه پول هایی که خرج نمی کردند و با چه سر و وضع هایی دم دمای صبح به خانه می رفتند. من کم کم توانستم بین آنها جایی برای خودم باز کنم و با فروش ساعت هایی که امانی و با قرض می خریدم، خودم را توی لیست خریدشان جا کنم».
هیچ وقت شد که فکر کنی به زحمتش نمی ارزد و به همان کار خودت برگردی؟
بعضی وقت ها این فکرها سراغم می آمد؛ ولی زود از خودم دورش می کردم. من با زحمت زیادی خودم را داخل آنها کردم و به خاطر همین زحمت هم هست که نمی خواهم به این زودی ها از میان آنها بروم. کسب و کار راه انداختن یعنی هر آن منتظر باشی از قله به دره بیفتی؛ بنابراین همیشه آسوده خاطر و در رفاه نیستی و همیشه باید انتظار دو روی سکه را داشته باشی.
مهمترین نکته در کسب و کار این است که ثابت قدم و در عین حال سعی کنی متفاوت باشی. من هم سعی کردم همین طور باشم. سیر پولدار شدن طوری است که اولش باید از کمک خانواده و… دل بکنی و بعد کارهای الکی و سرکاری بکنی و هی ضایع بشوی؛
اما جا نزنی و دوام بیاوری، بعد یک کم ریسک کنی و حسابی پایش بایستی؛ یعنی برای موفقیت در آن، ریسک را به جان بخری و شبانه روز مایه بگذاری و تمرکز کنی روی موفقیت. بعد که خوب روی غلتک افتادی و رونق گرفتی، کم کم از حرص و جوش خوردن و کار تولید،
بروی به سمت مدیریت سرمایه و اصطلاحا پا روی پا انداختن و یا فکر و تجربه. پول خود را بیشتر کردن. به هر حال پولدار شدن و ماندن، قیمت زیادی دارد و مرد می خواهد.
گفتی الان به خانه های بچه پولدارها هم رفت و آمد داری. خانه های آنها چطور است و چه مدل ساعت هایی را از تو می خرند؟
خب معلوم است که بهترین مارک های ساعت دنیا را می خرند؛ آن هم با قیمت های خیلی بالا؛ مثلا ساعت های طلاکاری شده و…. آنها با هم رقابت زیادی دارند و در هر میهمانی باید یک ساعت جدید به دستشان باشد، برای همین هم کار من سخت است. من هر دو هفته یک بار به دوبی می روم و آخرین مدل های ساعت جهان را با خودم به ایران می آورم؛ البته برای آوردن شان هم مشکل داشتم.
از خانه های بچه پولدارها پرسیدید. خانه های آنها تجملی است دیگر، ساده که نیست. در محله های گران قیمت تهران، با ساخت و نقشه هایی که دور از تصور آدم است. خیلی وقت ها توی خانه های آنها گم می شوم؛ مثلا می روم یکی از دست شویی های خانه و بعد از چند دقیقه می گردم و به جای قبلی ام برمی گردم. می خواهم بگویم خانه های آنها بعضی وقت ها همین قدر خفن است.
وقتی به خانه های آنها می روم خیلی وقت ها انواع و اقسام جانور در خانه شان است؛ از مار بگیر تا تمساح! فکرش را بکنید، بعضی های شان در استخرهای خانه شان تمساح کوچک نگهداری می کنند و وقتی بزرگ می شوند آنها را می کشند و از پوستش و نمی دانم چی اش استفاده می کنند.
تا به حال با پدر و مادرهای شان رو به رو شده ای؟
بله بعضی وقت ها آنها را دیده ام. شاید خیلی ها فکر کنند که بچه پولدارها خانواده های درست و درمانی ندارند؛ ولی واقعا این طور نیست.
همه شان این طور نیستند. خیلی از آنها خانواده های درست و حسابی دارند و رابطه شان با هم خوب است. معمولا وقت هایی که من به خانه های آن ها می روم، پدر و مادرهای شان خانه نیستند یا وقتی هستند خیلی کم آنها را می بینم؛ ولی در کل همه جور آدمی بین آنها هست؛ از آدم عقده ای تا آدم های بااعتقاد و خالص.
من این را قبول ندارم که می گویند پول، همه آدم ها را خراب می کند، نه. وقتی آدم ذاتش خوب باشد و جنبه داشته باشد، پول هم نمی تواند او را خراب کند. من الان مشتری دارم که پدر و مادرش خانه شان را که در زعفرانیه است، 30 میلیارد خریده اند، یک خانه مجلل و رویایی؛
ولی وقتی به خانه آنها می روم همه چیز سر جایش و خوب است. مشتری هم دارم که در حیاط خانه شان از فِراری بگیر تا پورشه و… پارک است و وقتی به خانه شان می روم چیزهایی را می بینم که توی فیلم ها هم نیست: انواع و اقسام تفریح ها و البته بعضی کارهای غیراخلاقی.
الان ماهی چقدر درآمد داری؟
کمتر از 10 میلیون نیست؛ ولی برای من بس نیست. من الان یک خانه در خیابان دولت دارم و یک ماشین سوناتا؛ ولی اینها برای من کافی نیست. تا وقتی درآمدم به ماهی 100 میلیون نرسد و مثل همین بچه پولدارها به جای بچه، دور و بر خودم شیر و میمون و تمساح نداشته باشم، دست بردار نیستم.
از زغال فروشی تا فرش فروشی به آدم های پولدار
«آذرنگ» هم یکی از کسانی است که حالا کسب و کارش به دلیل رفت و آمد و معامله با پولدارهای تهرانی سکه است. او هم مانند «امیر» بچگی اش را بدون پول گذراند و حالا بزرگ سالی اش را با رضایت می گذراند. «آذرنگ»، 50 ساله است و یکی از بزرگ ترین فرش فروش های بازار تهران.
لفظ قلم حرف زدنش او را از خیلی از همصنفی هایش جدا می کند و برای همین هم در بازار فرش، یکی از مغازه دارهای معروف است که مشتری های خاص تر و باکلاس تر دارد.
حرف هایش را با یک نصحیت شروع می کند؛ نصحیت برای آنها که دوست دارند روزی مانند او پولدار باشند، در خیابان فرشته زندگی کنند، مازراتی زیر پای شان باشد و بیشتر کشورهای دنیا را دیده باشند: «من 15 سال از بچگی تا جوانی زغال می فروختم تا اینکه کم کم و با قرض و قوله از این و آن، کارم را عوض کردم و با بدبختی و تلاش زیاد به جایی رسیدم که الان هستم.
برای همین هم هست که همیشه فکر می کنم پولدارهایی مثل من، وسیله هستیم. باید بخشید و بی منت و زیاد بخشید. این توصیه من به پولدارهاست.
من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوان ها این است که منطقی فکر کنند. پولدارشدن من این طوری نبود که شب بخوابم و صبح پولدار شوم.
خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من وجود دارد. اعتقاد من این است که کسی که به دنبال پول است، باید اعتقادش به دست و بازوی خودش باشد، نه جیب پدر و مادر؛ مثل خیلی از این بچه پولدارها که مشتری من هستند. فرمول پولدار شدن فقط تلاش است و تلاش.
درست خیلی از آنها دوست دارند با ثروتی که به دست آورده اند از زندگی لذت ببرند. آنها می خواهند با ثروت خود بهترین ها را بخرند، بهترین ها را بپوشند و بهترین احترام را دریافت کنند؛ ولی خیلی وقت ها این امکان وجود ندارد. نمی خواهم شعاری حرف بزنم؛ ولی واقعیت همین است.
خیلی وقت ها نمی شود با پول همه چیز را داشت. شاید الان که سنم بالاتر رفته، اینها را بهتر می فهمم. بچه های من همه خارج کشورند و در ناز و نعمت. مطمئنم کیک لحظه هم غیر از خودشان و زندگی راحت شان به کس دیگری فکر نمی کنند، چون آنها کوسی سختی مثل من نداشته اند. من همیشه جیب شان را لبریز پول کرده ام».
بین مشتری های تان از شما پولدارتر هم هست. درست است؟
بله که هست، زیاد هم هست. الان ایران طوری شده که نمی توانی بگویی چه کسی پولدارترین است. خیلی ها یک شبه ره صدساله را رفته و پولدار شده اند؛ پول های آن چنانی. خیلی وقت ها آنها که برای خرید به مغازه من می آیند، می گویند ما فرشی را می خواهیم که در هیچ خانه ای نباشد. گره هایش طلاکاری باشد، ابریشم درجه یک باشد. خیلی از آنها حرص زیادی دارند.
هرچقدر بیشتر دارند، باز هم می خواهندداشته باشند؛ البته این را هم بگویم که بین شان آدم های خیّر زیاد است و حرص نمی زنند؛ ولی خیلی ها، به ویزه جوان ترها به دنبال بخشیدن به این و آن و جمع کردن ثواب برای خودشان نیستند.
آنها یک روز با فِراری به خانه من می آیند و یک روز با پورشه. می آیند و فرش های میلیاردی می خرند و به هم کادو می دهند، بعد هفته بعد یکی دیگرشان می آید فرش گران تر می خرد و به همان قبلی کادو می دهد. تازه جدیدا که پورشه و و این جور ماشین ها را قدیمی می دانند و دنبال مدل های جدیدترند.
آنها لباس های بسیار گران قیمت و البته خیلی وقت ها زشتی می پوشند که من گاهی وقت ها با دیدن شان شاخ در می آورم. خب آخر پولدارید که هستید، دیگر دلیل نمی شود که خودتان را به این سر و شکل دربیاورید و بین همه تابلو باشید.
اصلا مشکل همین جاست. ما ایرانی ها فرهنگ پولداربودن را نداریم. همیشه از یک ور بام می افتیم. نمی دانیم که هر چیز جایی دارد. واقعا چه کسی گفته که وقتی کسی پولدار می شود باید خودش را گم کند؟ باید برود این ور و آن ور فخر بفروشد؛ البته من اینها را می گویم؛ ولی خودم هم گاهی اوقات این طوری شده؛ به بقیه پز داده و تازه به دوران رسیده بازی درآورده ام.
انسان ها گاهی اوقات پس از مرگ نیز باید تجمل گرایی و لوکس بودن را در این دنیا دنبال کنند.قبرهای آنچنانی نشانه های از همین تفکرات است.
قبرستان «کلسشال» Celestial Burial
هزینه : بیش از 34 میلیون دلار
بدون شک این گورستان مکان مناسبی برای مردگان ماجراجو است ! با این حال از هزینه بالایی هم برخوردار است . برای ارسال اجساد مردگان به این قبرستان فضایی هزینه ای بالغ بر 34 میلیون دلار لازم است .
البته قبل از ارسال ، جنازه باید سوزانده شود و تا خون کاملا خشک شده و جسد سوخته بر حسب وزن آن به فضا پرتاب می شود. گفته می شود هزینه پرتاب هر گرم از جسد یک مرده 12 هزار و 500 دلار است.
پارک یادبود وست وود در لس آنجلس Westwood
هزینه : بیش از 6. 4 میلیون دلار
قیمت خرید یک قبر در این پارک یادبود بیش از 4 میلیون دلار است و چهره های مطرحی همچون «ناتالی وود» ، «برت لنکستر» ، «فرح فاوست» و «دین مارتین» در آن دفن شده اند.
قبرستان وود لاون در برونکس Woodlawn
هزینه : 5. 1 میلیون دلار
این قبرستان در مساحتی به وسعت 400 جریب در سال 1863 بنا شد و م حل دفن 192 مسافر کشتی تایتانیک است . چهره های معروفی همچون «دوک الینگتون» ، «میلز دیویس» و «هرمن ملویل» در این قبرستان دفن شده اند .قیمت آرامگاه خصوصی در این قبرستان از 4 هزار دلار تا 5. 1 میلیون دلار است.
قبرستان «فارست لاون» در گلندال لس آنجلس Forest Lawn
هزینه : 825 هزار دلار
این قبرستان لوکس در سال 1906 بنا شد و با بنای 3 کلیسا مراسم ازدواج را نیز برگزار می کند . «همفری بوگارت» بازیگر معروف فیلم «کازابلانکا» در این قبرستان دفن شده است. قیمت یک تکه قبر در این قبرستان بین 2800 تا 825 هزار دلار است.
قبرستان نیروانا در سنگاپور Nirvana
هزینه : 517 هزار دلار
در سال 2001 دولت سنگاپور قبرستانی بسیار لوکس با پوشش گیاهی متنوع نیروانا را بنا کرد ، فقط چهره های معروف و ثروتمند قادر به خرید قبر در این گورستان هستند. قیمت قبر هم بین 6994 دلار تا 517800 دلار است.
قبرستان کنسیکو در نیویورک Kensico Cemetery
هزینه : 500 هزار دلار
این گورستان در سال 1889 بنا شد و بیشتر مدفن چهره های ورزشی است. یک قبر در بخش عمومی این گورستان 1800 دلار و در بخش خصوصی 500 هزار دلار است.
قبرستان «مونت آبورن» در ماساچوست Mount Auburn
هزینه : 500 هزار دلار
این قبرستان قدیمی هم به سال 1835 باز میگردد و در حال حاضر 100 هزار قبر در آن وجود دارد. قیمت قبرهای آن نیز از 1500 دلار تا 500 هزار دلار است.
گورستان مدرن «کرایونیکس» در آریزونا Cryonics
هزینه : 338 هزار دلار
در این قبرستان با فناوری پیشرفته سرمازایی جسد را برای نیازهای پزشکی بازماندگان سالم نگه می دارند . این روش نوعی مومیایی به روش تخلیه آب بدن و نگهداری در یک ترکیب شیمیایی خاص در دمای 200 درجه فارنهایت است . این گورستان با هزینه 338 هزار دلاری یک جسد را به مدت 100 سال ذخیره می کند.